تبليغاتX
آهو

شوهر آهو خانوم یهویی شاخ هاش میره تو چِشای خانومش

...

اینقده چشای خانومش واسش عزیز بود که میره شاخ هاش و میکشه و ...

از اون به بعد...

همه به جای گَوَزن بهش گفتن: شوهر آهو خانوم!

+ نوشته شده توسط آهو در سه شنبه 1386/08/29 و ساعت 12 |

((**این شعر بر اساس یک واقعیت سروده شده**))

 

کلاغ پر، بابا پر

کلاغ پر، مامان پر

 دعا کنیم تا هیچ وقت

جوجه ای نشه بی بال و پر

 

 

چشاش خوشگل و نازه

لباش مثل یه غنچه

اما غم تو قلبش

کرده دلا رو غُصه

 

 

از همه ی دنیای ما

سالار داره سه آشنا

پدربزرگ، مادربزرگ

عمه یی خوب و با صفا

 

 

یه شب که با مادر بزرگ

رفتش سالار به مهمونی

با بچه ها و مهمونا

کلی اونجا کرد شیطونی

 

 

بودن توی اون مهمونا

یه زوج خوب و مهربون

سالار می خواست هر دوشونو

بودن با اون یه همزبون

 

 

بابا اینها با این خانوم و این آقا

همسایه بودن قدیما

 

 

سالار تا که خانومو دید با هیجان

رفت بغلش گفتش: مامان!

 

 

مادربزرگ تا که این صحنه رو دید

سرشو انداخت پایین

کسی اشکاشو ندید

 

 

موقع رفتن به خونه زوج جوون

همراه بودن با سالار و مادر جون

 

 

سالار سراپا خنده بود

از بس که بازی کرده بود

بغل مادربزرگ

 

 

حسابی خسته ش کرده بود

آقا گفتش با خنده: سالاری!

 چند تا منو دوست داری؟

 

 

سالار تندی گفت: الآنه

قدّ یه عالمه، هر چی بگم بازم کمه

 

 

آقا گفتش: سالار

مادر بزرگ خسته است

کمی بیا پیش خودم

تا وقتی که با ما هست

 

 

سالار بی هیچ بهونه

پریدشو رفت بغلش

دستاشو حلقه کرد

انداخت دور گردنش

 

 

سرشو خیلی آروم

گذاشت روی شونه ها

شاید برای سالار

آقا داشت بوی بابا

 

 

مادربزرگ بغض کرد

هی گلوشو صاف می کرد

تاریکی همه جا بود

شاید که گریه می کرد

 

 

سالار معصوم ما

رو شونه های آقا

بعد مدتی کوتاه

رفت توی خواب و رویا

 

 

مادربزرگ در طول اون راه کوتاه

یادش اومد همه ی غَما و غصه ها

 

 

یادش اومد اون روزی رو که مادر

قهر کرد و رفت، وقتی رسید جلوی در

 

 

با یک نگاه سرد و بی مروت

گفتش به مادربزرگ

سالار میاد پیش خودم

وقتی که اون بشه بزرگ

 

 

با داد و بیداد بابا

مامان رفت و نیومد

از اون به بعد مادربزرگ

اشکهاش دائم می اومد

 

 

بابا هم بعدِ مامان

رفتو یه جایی گم شد

غم تو دل مادربزرگ

هی بزرگ و بزرگ شد

 

 

از اون به بعد سالار ما

ندید روی مامانو بابا

 

 

زوج جوون جدا شدن

سالار بود و مادربزرگ

اشکها بودن رد پایی

تو چِشای مادریزرگ

 

 

سالار توی خواب قشنگ

خنده روی لبهای اون

 شاید توی خواب می بینه

جوجه هایی زیر بارون

 

 

که مادرها و پدرها

با بالهای گرمشون

زیر پَراشون میگیرن

جوجه ها رو چه مهربون

 

 

شاید سالار

توی نگاه اون آقا

یه لحظه دید

مهرِ نداشته ی بابا

 

 

شاید سالار

بوی مامانو حس می کرد

وقتی خانومو بوس می کرد

 

 

شاید سالار...

 

 

مادربزرگ دعا می کرد که سالار

بشه یه روز با دستای بابا و مامانش بیدار

 

+ نوشته شده توسط آهو در دوشنبه 1386/08/28 و ساعت 15 |
Sade va Ziba

چقده این عکس خوکشله

نه حلقه هاشون از این گِروناس

نه ناخونای خانومه از این گُل گُلیاس

نه دسته گلشون از این زَمبَل زیمبولیهاس...

کاشکی زندگیشونم مثل عروسیشون ساده و زیبا باشه

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه 1386/08/27 و ساعت 22 |
غزالی است رها در کوچه باغ زندگیم

که گاه و بیگاه

چشمان صیادم را وسوسه می کند

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه 1386/08/16 و ساعت 17 |