یکبار ادعا می کردی روی تمام حرفهایت ایستاده ای
و بار دیگر زیر تمام حرفهایت می زدی
یکی رو...یکی زیر...
و بدین ترتیب، لباسی از ندامت بر تنم بافتی
عید و شب یلدای شما، خوش!
یکبار ادعا می کردی روی تمام حرفهایت ایستاده ای
و بار دیگر زیر تمام حرفهایت می زدی
یکی رو...یکی زیر...
و بدین ترتیب، لباسی از ندامت بر تنم بافتی
عید و شب یلدای شما، خوش!
آنچنان محو تماشایم بود تااااااااااااااااااااااااا
... محو شد
من با یاد خاطرات تو
وتو به فکر آینده ای با من
چه فرقی می کند؟
هر دو در خیالات غوطه وریم
5 ماه و 3 روز و حدود 6 ساعت از آخرین دیدار می گذشت
...
هیچ فرقی نکرده بود ... همان تیپ، همان طرز راه رفتن
همان نگاه
من نیز فرقی نکرده بودم ... همان نگاه ِ اول، همان سر به زیر انداختن
همان احساس بیهودگی
یاد بچگی ها افتادم...
خاله بازی...
عروسک هام...
انگار نه انگار دنیایی هست و زندگی و مشکلات و ...
...
از فکر میام بیرون...
مامان با صدای گرم و مهربونش داره زمزمه میکنه:
<<<""" کاش می شد دل من بچه بمونه.......غم زندگی رو بازی بدونه """>>>
یه دور دور ِ خودم چرخیدم...انگار 80 روز دور دنیا رو گشتم!
...
آخه سر گیجه گرفتم
هواداران تیم فوتبال ریخته بودن بیرون، همشون به هواپیمای تو آسمون نگاه می کردن.
هواشناسی اعلام کرده بود هوا سرد میشه. هوای گرم اتاق و ترجیح دادم و برگشتم خونه.
این هوا، اون هوا شدم، سرما خوردم. اشتباهی بهم آمپول هوا تزریق کردن...
...
و اینگونه شد که من در اثر ازدیاد هوا، مُردم.
باز یهویی دلم تنگ شد
یادداشت هایی رو که دوره دانشگاه با بچه ها سر کلاس می نوشتیمو می خوندم
چقدر دلم برای همشون تنگ شده
حتی اونایی که ازشون متنفر بودم
آهو کوچولو و بچه شیر رفیق صمیمی بودن
اما چون مامان شیره یه بار نتونست مامان آهو رو شکار کنه
اونا مجبور شدن قطع رابطه کنن
...
برای همین با هم از جنگل فرار می کنن و ...
دیگه هیچ کس نمیبیندشون!
توی دنیای آدما از این جور مسائل زیاده ها...نیست؟

توی سرما، این گل ها به چه امیدی وا می شن؟

یا این برگ ها، با چه امیدی سبز موندن؟

حالا باز خلماخو رو بگی یه چیزی