هر دو می بلعیم
من مثل گلو، غذا رو
و تو مثل مرداب، منو!
هر دو می بلعیم
من مثل گلو، غذا رو
و تو مثل مرداب، منو!
می خوای چیو ثابت کنی؟
بی رحمی ِ من؟.......یا نفهمی ِ خودتو
دیروز پیرمردی کچل! با ماشین دنبالم بود
امروز پسر بچه ای کچل! با دوچرخه
فردایم را به خیر کن، خدایا
من تو را آسان نیاوردم به دست
تو چی؟
خداوندا ! از خیالاتِ ما بکاه و بر واقعیات، بیفزا
کاش می شد مثل پرین! ساقه ی قاصدکی رو گرفت و پرواز کرد
(پرین، همون شخصیت اول کارتون باخانمان)
من و تو همسفر یه جاده بودیم
تو اونقدر سرعت گرفتی که افتادی ته درّه!
من اونقدر یواش اومدم که انداختنم ته درّه!
و اینبار ناخواسته همسفر یه جاده شدیم
_ عزیزم امشب ساعت ۹:۳۰ منتظر تماستم. یادت نره ها
* امشب نمی تونم
_ چرا؟
* آخه ۹:۳۰ خونه به خونه شروع میشه...ترجیح میدم اونو ببینم!!!!!!!
* دلم خیلی برات تنگه
_ تو هیچ وقت برای من جای زیادی در نظر نگرفتی!
وارد داروخونه میشه
برادرش داره با یکی احوالپرسی میکنه
میشناستش! آره همون همسایه قدیمیه س که زمون بچگی...با خواهرش...
این دختره که کنارشه؟ یعنی خودشه؟
(پسر خیره به دختری نگاه میکنه که نیمرخ واستاده)
درست همون جوری که خودش توی ایمیل ها توصیف میکرد، ایمیل هایی که اگه یه روز نمی خوند، دیوونه میشد...ایمیل هایی که به خاطرش از کلاس و درس میزد و...
...
یکی صداش زد: محمد جان...
محمد به طرف همسرش بر میگرده.......چرا؟ چرا نباید اونا مال هم می شدن؟
نگاه محمد به برادرش میفته که با اخم نکوهشش میکنه
این اخم براش آشناست، همون اخمی که وقتی اسم دختر و بُرد برادرش نثارش کرد و به یک ماه نکشیده براش زن گرفت!
محمد با سرعت میره بیرون...
از اونجا راحت تر میتونه به دختر رؤیاهاش نگاه کنه
دور از اخم های برادر
زلیخا مُرد ازین حسرت که یوسف گشت زندانی
چرا عاقل کند کاری که باز آید به کنعان غم مخور!
روباهه رو چزوندیم
تا کوه قاف دووندیم
دماغشو سوزوندیم
طمع از راه درش کرد
بیچاره و مَنتَرِش کرد
خام طمعی بلاش شد
کتک خورد آش و لاش شد
هر که دَله س ذلیله
مخلصش عزرائیله
هر که اسیر ِ آز تر
دساش از پاهاش درازتر
نمیدونم چرا تازگی ها، هی، هوای کوچه به سرم میزنه!
و وسوسه ی یک دبیت کارت!!!!!!!
من، حریص ِ رفتنم
منو با خودت ببر
...
ولی نه اون دنیا!
تو اونقدر غرق تمنای منی
که یادت رفته (من)، سرابی بیش نبود و نیست
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار وزو به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
بشکر آنکه شکفتی بکام بخت ای گل نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
جهان و هرچه درو هست سهل و مختصر است ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
کنون که چشمه قند است لعل نوشینت سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار
مکارم تو به آفاق میبرد شاعر ازو وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
چو ذکر خیر طلب میکنی سخن اینست که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب دیده ازین رهگذر دریغ مدار