تبليغاتX
آهو
 

به یک مشت محکم نیازمندم

.......

برای کوبیدن در دهان بعضی ها...

 

+ نوشته شده توسط آهو در پنجشنبه 1388/01/27 و ساعت 14 |
 

آهو رو به برادرزاده ش که هرگز عمه صداش نزده: سلام امیرحسین کچل!

امیرحسین: کچل عمه امه!

آهو: امیرحسین! عمه ات کیه؟

امیرحسین: عمه ام؟! ... خاله منصوره!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط آهو در سه شنبه 1388/01/25 و ساعت 13 |
 

اگه برای جواب (نه) دادن دیگه بهونه یی واسه خونواده ندارین

من راه جدید پیدا کردم

خودتونو بزنین به خنگی!

بعد بگین: ببین! من هنوز هیچی بلد نیستم

 

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه 1388/01/23 و ساعت 23 |
می دونم

اسماعیلی جز اسماعیل ِ جان، لایق قربانی شدن نیست

 

(( بهای ِ باده ی عشق، جان ِ آدمی است. به کمتر از آن نمی دهند))

در صحبت مولانا

+ نوشته شده توسط آهو در شنبه 1388/01/22 و ساعت 14 |

دوای (دردِ بی درمون) می خوام

+ نوشته شده توسط آهو در پنجشنبه 1388/01/20 و ساعت 14 |
 

اگه یه داداش کوچیکتر داشتم

می کوبیدم تو سرش

تا نصفه شبا پا شه با من بیاد پیاده روی

 

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه 1388/01/19 و ساعت 14 |
 

خیلی وقته وقتی از اینجا می گذره

صدای بوق جرثقیلش! نمیاد

 

فکر کنم زن گرفته

 

+ نوشته شده توسط آهو در دوشنبه 1388/01/17 و ساعت 14 |
 

آن هنگام که 3 ساعت سعی کنی بخوابی و نتوانی

 

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه 1388/01/12 و ساعت 14 |
 

از تنها موندنم خرده نمی گیرم

گلایه من از بازی روزگاره

از خوردن شکلات های شیرین

با حالی تلخ

 

+ نوشته شده توسط آهو در سه شنبه 1388/01/11 و ساعت 23 |
 

مُرده ی دست کشیدن روی صورت، بعد از دعام

 

+ نوشته شده توسط آهو در دوشنبه 1388/01/10 و ساعت 14 |
 

کتاب (در صحبت مولانا) رو شروع کردم

که عمو بعد از کلی سر گیجه گرفتن و اینور اونور زدن، از ته کتابخونه شون با دست لرزون بهم عیدی داد!

تازه کلی هم تهدید کرد که خوب بخون دفعه ی بعد ازت می پرسم!

 

+ نوشته شده توسط آهو در یکشنبه 1388/01/09 و ساعت 14 |
 

ساختمون ِ شش طبقه ی نیمه کاره ی رو به روی ِ خونمون رو دوس ندارم

چون فکر می کنم همونی که حداقل روزی یه بار پروفایل کلوبم رو می بینه، شبا از اونجا اتاقم رو می پّاد

و شبایی که تا ساعت 2 برق اتاقم روشنه، صبحش از یه تلفن همگانی واسم میس می ندازه!

 

+ نوشته شده توسط آهو در شنبه 1388/01/08 و ساعت 22 |

حال زلیخا رو درک می کنم

از این جهت که بخشش ِ خالقت رو بعد از اون همه گناه و زشتی، با تموم وجود درک کنی

 

((( به راستی پرستیدنی است )))

+ نوشته شده توسط آهو در جمعه 1388/01/07 و ساعت 22 |
 

دیدی زندگی چه پیچ و خم هایی داره؟

سر یه پیچش، بدجور خم شدم

 

+ نوشته شده توسط آهو در چهارشنبه 1388/01/05 و ساعت 22 |